| My life Ehsase haye man |
در روز جاری توی دانشگاه بعد ۸ ماه دیدمش اما من سرم گرم صحبت با بقیه بود ولی زیرچشمی کنترلش میکردم
تا منو دید یه لحظه روشو برگردوند ببینه منم؟ و در حد ۱ ثانیه ایستاد
عادت داره خیلی با سرعت راه میره اما من از پشت سر بهش نگاه کردم دیدم سرعتش خیلی کم شده
آخرین کلاس تمام شد و میدونستم شاید تا دو هفته دیگه نیبنمش
یکم وایسادم یه نیم ساعتی با یکی از همکلاسی ها درمورد ارائه صحبت کردیم دانشگاه هم سالنش خلوت شد و دقیقا در ۱۰ متری دفتر اساتید بودیم
از دفتر اساتید بیرون امد اما باز هم خیلی خیلی آروم راه میرفت منم دلمو زدم به دریا یهویی سرمو بلند کردم دیدم داره نگام میکنه
خودم براش سر تکون دادم اون هم فوری جلو امد قلبم تند تند میزد دستام میلرزید طوری که نمیتونستم صحبت کنم تا امد بگه خودتون چطورین من کشیدم عقب که مکالممون رو تمام کنم چون خیلی حالم بد بود اما سریعتر درستش کردم
بسیار عادی و کوتاه سلام احوال پرسی کردیم و گفت با اجازه و رفت (البته سعی کردم خیلی شوقی نشون ندم و عادی حرف بزنم)
نمیدونم به خودم میگم میتونست سرشو بندازه تو گوشیش یا بندازه پایین و مثل همیشه یا قدم های بلند رد شه
یعنی اونم حالش بد شده؟
یعنی اونم مثل من دلش تنگه؟
زندگی روزمرگی من
HoMe
EmaiL
ProFiLe
MozHgaN
برچسب:
نویسنده: مهران مرادی